تبليغاتX
زیر آوار غرور


زیر آوار غرور

به هر کس که مینگرم در شکایت است در حیرتم که لذت دنیا به کام کیست

بی شک با پاییز نسبتی داری

که هوایت مرا

شاعر میکند


باید از نسل باران باشی

آنچنان پاک

که برای دیدنت همیشه

دست به آسمان دارم


پنجره مرا خوب میفهمد

هر دو خیره به جاده

مدام انتظار آمدنت را میکشیم


لابد دریایی

که برایت فرقی نمیکند

چه کسی را غرق کنی


یا از ابری

ابری که بالای آسمانم نشسته ای

تا دلگیرم کنی

و انتظارم را کامل


اما من بی تو

آینه ای هستم

که بدون قاب

شکستنی تر است


نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 21:54 توسط امین دیلمی| |

1

بهانه ات را میگیرد آینه

همیشه با او حرف میزدی

این روزها هم صحبتش

پیرمردیست...

که تنها موهای سفید

کم دارد.


2

مانده ام با این همه شعر

به ظاهر بی مخاطب

که همه میخوانند

الی تو


نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 23:24 توسط امین دیلمی| |

بیا برای یک بار جاهایمان را عوض کنیم
تو من شو
و من تو
وای نه , تو خودت باش
میترسم پیراهنم
که از او بزرگتر شده ای
خفه ات کند

نه عزیزم
اصلا نه من عوض میشوم نه تو
پرده را کنار بزن
تا شعر عوض شود

از چه میترسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میترسی تمام شاعران بفهمند
تو مرا میسوزانی
من آب میشوم
و پروانه به من میخندد.............؟

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 18:33 توسط امین دیلمی| |

1

یا تقصیر درخت بود

یا جاذبه ی زمین

باور کن خدا

من سیب را نچیدم


2

مثله زمستانی

سنگین,  یکرنگ

اما سرد

من پاییزی بودنت را

بیشتر دوست داشتم

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 11:11 توسط امین دیلمی| |

1

تمام شهر را با خیالت قدم زده ام

ببخشید اگر عکسی از

کفش های کهنه ام ندارم 

راه فراری برایم نیست

هواشناسی آسمان فردا را هم

بارانی اعلام کرد


2

برای نوشتن شعر

نه قلم لازم است

و نه کاغذ

کافیست خونم به زمین بریزد

می شود شعر

و مردم تمامش را از بر میکنند

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 14:10 توسط امین دیلمی| |

جای من

دیوار شعر میگوید

در میکوبد

پنجره میخواند

باد میرقصد

من گریه میکنم

تاریکی میخندد...  با تو

تو هم میخندی

بی انصاف,  نبودنت خفه ام میکند

زجرم میدهد

تو میروی

زمان میرود

و هر کدام از این ثانییه ها

سالها پیرم میکند

کاش آینه دهن باز میکرد

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 14:41 توسط امین دیلمی| |

من سیگار میکشیدم

یا سیگار مرا

سوختم

زیر پای همه له شدم

دود شدم, چون سیگار

و از دودکش بالا رفتم

میان ابرهای تیره

و بالای آسمان شهری ایستادم

که مردمانش آرزو میکنند ببارم

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 14:19 توسط امین دیلمی| |

وقتی ثانیه ها

حرف هایی برای گفتن نداشتند

زانو هایم بوی التماس گرفت

من باران را نشانت میدادم

تو رفتنت را

و آینه پیری ام....


نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 13:47 توسط امین دیلمی| |

دیدم او را آه بعد از چند سال

خیره بر چشمان او حیران شدم

او مرا بشناخت, او هم کرد نگاه

از درون خوشحالو سرگردان شدم


او به سوی من روان آهسته گام

من به سوی او ولی آهسته تر

گونه هایش سرخ مثل آن زمان

گونه های من ولی از گریه تر


با دو چشمم پر ز خواهش پر ز تب

عشقو احساسی که از من شد بروز

بیخیال از هر چه آمد بر سرم

با خودم گفتم که شیدایم هنوز


ناگهان نزدیکتر شد او به من

رد شدو بی اعتنا از من گذشت

عمر من او بود آه اما چه سود

رد شدو ناگه که بغض من شکست


پشت سر کردم نگاهی او نبود

در میان همهمه گمگشته بود

آسمان از دردو داغم گریه کرد

باز دل شعر غریبی را سرود 

نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 23:11 توسط امین دیلمی| |

سقف

که خیره شده به سیاهی چشمانی

که پلکهایش با هم قهرند

ملحفه ای, که باز هم بوی دشب میدهد

و بغضی که دوباره با چاقوی کندش

به جانه گلویم افتاده

عجیب دلم گرفته است

کاش اشکی مانده بود تا ببارد

تا کمی آرام شوم

آرام شوم

آرام...

نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 22:23 توسط امین دیلمی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ