زیر آوار غرور
به هر کس که مینگرم در شکایت است در حیرتم که لذت دنیا به کام کیست
بی شک با پاییز نسبتی داری که هوایت مرا شاعر میکند باید از نسل باران باشی آنچنان پاک که برای دیدنت همیشه
دست به آسمان دارم پنجره مرا خوب میفهمد هر دو خیره به جاده مدام انتظار آمدنت را میکشیم لابد دریایی که برایت فرقی نمیکند چه کسی را غرق کنی یا از ابری ابری که بالای آسمانم نشسته ای تا دلگیرم کنی و انتظارم را کامل اما من بی تو آینه ای هستم که بدون قاب شکستنی تر است
بهانه ات را میگیرد آینه همیشه با او حرف میزدی این روزها هم صحبتش پیرمردیست... که تنها موهای سفید کم دارد. 2 مانده ام با این همه شعر به ظاهر بی مخاطب که همه میخوانند الی تو
یا تقصیر درخت بود یا جاذبه ی زمین باور کن خدا من سیب را نچیدم 2 مثله زمستانی سنگین, یکرنگ اما سرد من پاییزی بودنت را بیشتر دوست داشتم
تمام شهر را با خیالت قدم زده ام ببخشید اگر عکسی از کفش های کهنه ام ندارم راه فراری برایم نیست هواشناسی آسمان فردا را هم بارانی اعلام کرد 2 برای نوشتن شعر نه قلم لازم است و نه کاغذ کافیست خونم به زمین بریزد می شود شعر و مردم تمامش را از بر میکنند
دیوار شعر میگوید در میکوبد پنجره میخواند باد میرقصد من گریه میکنم تاریکی میخندد... با تو تو هم میخندی بی انصاف, نبودنت خفه ام میکند زجرم میدهد تو میروی زمان میرود و هر کدام از این ثانییه ها سالها پیرم میکند کاش آینه دهن باز میکرد
یا سیگار مرا سوختم دود شدم, چون سیگار و از دودکش بالا رفتم میان ابرهای تیره و بالای آسمان شهری ایستادم که مردمانش آرزو میکنند ببارم حرف هایی برای گفتن نداشتند زانو هایم بوی التماس گرفت من باران را نشانت میدادم تو رفتنت را و آینه پیری ام....
خیره بر چشمان او حیران شدم او مرا بشناخت, او هم کرد نگاه از درون خوشحالو سرگردان شدم او به سوی من روان آهسته گام من به سوی او ولی آهسته تر گونه هایش سرخ مثل آن زمان گونه های من ولی از گریه تر با دو چشمم پر ز خواهش پر ز تب عشقو احساسی که از من شد بروز بیخیال از هر چه آمد بر سرم با خودم گفتم که شیدایم هنوز ناگهان نزدیکتر شد او به من رد شدو بی اعتنا از من گذشت عمر من او بود آه اما چه سود رد شدو ناگه که بغض من شکست پشت سر کردم نگاهی او نبود در میان همهمه گمگشته بود آسمان از دردو داغم گریه کرد باز دل شعر غریبی را سرود
که خیره شده به سیاهی چشمانی که پلکهایش با هم قهرند ملحفه ای, که باز هم بوی دشب میدهد و بغضی که دوباره با چاقوی کندش به جانه گلویم افتاده عجیب دلم گرفته است کاش اشکی مانده بود تا ببارد تا کمی آرام شوم آرام شوم آرام...
تو من شو
و من تو
وای نه , تو خودت باش
میترسم پیراهنم که از او بزرگتر شده ای
خفه ات کند
نه عزیزم
اصلا نه من عوض میشوم نه تو
پرده را کنار بزن
تا شعر عوض شود
از چه میترسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میترسی تمام شاعران بفهمند
تو مرا میسوزانی
من آب میشوم
و پروانه به من میخندد.............؟
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









